مجله سورنا: عکس کارتونی دخترانه | عکس عاشقانه کارتونی

ناب ترین و بامزه ترین عکس های عاشقانه دخترانه برای شما با کیفیت کارتونی

مجله سورنا: عکس کارتونی دخترانه | عکس عاشقانه کارتونی

بعضی اوقات می بری ،
و بعضی اوقات یاد می گیری.

تمام آدم های دنیا حق این را دارند که در بعضی از مقاطع زندگی شان ندانند که از دنیای به این بزرگی چه می خواهند، حق دارند که سردرگم شوند، راه شان را گم یا فراموش کنند. ناامید شوند و کفر بگویند. همه چیز را از دست رفته و بی فایده ببینند. سرد و بی روح باشند و عصبانی. این حال به مانند یک مرخصی از همه ی ابعاد زندگی می ماند. مرخص شدن از دست افکار ، ترس ها ، از امیدهای وقت گیر و بیهوده.
در این مرحله آدمی می فهمد که بالاتر از سیاهی رنگی وجود ندارد و بالاتر از زندگی هم هیچ معجزه ای.
و درست در همین مرحله است که آدم ها جان دوباره می گیرند. نفسی چاق می کنند. با تامل بیشتر و چشمانی دقیق تر به نقشه جزیره شان نگاه می کنند؛ برای پیدا کردن امیدی تازه ، راهی نو و لذت نفس کشیدن. می دانی همیشه طلوع خورشید بعد از تاریک ترین نقطه شب اتفاق می افتد.
آدمی گاهی باید همه چیز را از دست رفته ببیند ، گاهی باید حضور سایه ی شکست را در کنار سایه خود احساس کند. باید با ترس زمین خوردن روبرو شود تا بداند که پایان دنیا در این حوالی و به همین آسانی ها نیست. باید بفهمد که قهرمان ها هم شکست ناپذیر نبوده اند. ما همیشه در حال قدم برداشتنیم ، جایی که احساس کردیم به نقطه آخر زندگی رسیده ایم ، قدم بعدی مان می شود یک شروع جدید دیگر.

شروعی که ممکن است تو را به بالای ابرها ببرد. بهترین خبر این است که هیچ موجودی از آینده باخبر نیست.
فاصله ای که بین ممکن و ناممکن وجود دارد خواست و اراده ی خود آدمی است؛ نه چیز دیگر.

#پویان_اوحدی

‏دنیا رویِ آزادی را نخواهد دید مگر آنکه دیانت و سیاست به امری ساده و انسانی مبدل شود و قابلیت انتقاد و انکار پیدا کند. منطق وقتی که به مرحله ی رشد می رسد از قوانین مقدس
بیزار می شود‏.

الکساندر هرتسن

– اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟
+ منظورت را نمی فهمم.
-فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.
+ آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه عمرش را خوش گذرانی می کند.
– یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد. مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد.
و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.

چاه بابل – رضا قاسمی

ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان می آید، بُت درست کنیم و از آن ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه، آدم های معمولی ای هستند. حتی آن هایی که ما ابرانسان می پنداریم هم وقتی دست شویی می روند، وقتی می خوابند، آبِ دهن شان روی بالش می ریزد، آن ها هم دچار اسهال و یبوست می شوند، می ترسند، دروغ می گویند، عرقِ شان بوی گند می دهد و دهن شان سرِ صبح، بوی خُسفه ی خَر!
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تآتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی ِ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
اولین چاره کار این بود که از آن ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولاً این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم به آنها نشان دهم که من هم مثلِ همه ی آدم های دیگر، نیازهای طبیعی خودم را دارم.
عصبانی می شوم، غمگین می شوم، گرسنه می شوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد می گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه آدم ها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام:
حتی جلوی پای یک پسربچه ی ۷ ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ ۵ ساله از در عبور کرد. باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش تر و مهم ترند.
و بعد؛ راست گویی!
به عقیده من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ تر و انسانی تر از راست گویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ ترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه آدم های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
این هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق ها هم می آید.
به یک دل داده ی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می بینی، در خلوتش، یک شامپانزه ی تمام عیار می شود!… تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!» همه ی ما آدم ایم. آدم های خیلی معمولی.

#دالتون_ترومبو

بیشتر درگیر شخصیت خود باشید تا شهرت خود.
چون شخصیت چیزی است که واقعاً هستید اما شهرت چیزی است که دیگران فکر می کنند.

جان وودن

 

 

سال ها پیش شرکت سونی یک تبلیغ داشت که در پایانش یک مرد با صدایی جذاب می گفت :
زندگی دکمه ی بازگشت ندارد.

زمان برد تا این را بفهمم که آن جمله تنها یک عبارت جذاب تبلیغاتی نبوده است. آن جمله یک حقیقت واقعی و شاید ترسناک بود. وقتی لحظه حال از دست آدمی بگذرد همه چیز تمام شده است. هیچ بازگشتی در کار نیست. چه غمگین باشی و چه خوشحال ، چه کار خوبی کرده باشی و چه خطایی بد؛ باید بدانی که گذشته ، گذشته است.
گذشته را نمی توان تغییر داد ، از آینده هم خبری در کار نیست.
تنها چیزی که در دسترس مان است؛ زمان حال است.

آدم هایی که معنای زندگی در زمان حال را می فهمند، گذری ساده تر و دیدنی تر از مهلکه دنیا دارند. به خوشحالی های بیشتری دستبرد می زنند. غم می شود آموزگار و مرشد زندگی شان.
گذشته ای دارند که برای آن حسرت و آرزوی محالی در وجودشان نیست و آینده ای که روشن است و امیدوار کننده. چیزی که می خواهم بگویم همین است که :
گذشته چیزی نیست جز همان حال هایی که گذشت و از دست رفت،
و آینده نیز چیزی نیست جز همان حال هایی که روزی از راه می رسد و آن هم از دست خواهد رفت. وقتی که در زمان حال زندگی کنی و از آن لذت ببری هر سه زمان برایت به ابدیت خواهند رسید. گذشته ، حال و آینده هر سه می شوند یک چیز : زندگی.
از راه های نرفته نترس ،
رها باش و شجاع و امیدوار .

#پویان_اوحدی

 

 

می دونی در مورد خیلی چیزها نوشتم ، در مورد خیلی از اتفاق ها ، سرنوشت ها ، پستی ها و بلندی ها ، خیلی از حس های بد و خوب ؛ کوچک و بزرگ. در مورد گذشته ، حال و آینده . اما .
اما یه چیزی هست که فقط خودم می دونم . من از خیلی چیز ها هم ننوشتم ، نه اینکه نمی شد ، نه اینکه نمی تونستم . نه .
روم نشد .
بعضی چیز ها نوشتنی نیست ، گفتنی نیست .
باید ببینی ، باید لمس کنی ، باید زندگیش کنی تا بفهمی . مثل وقتی که می خوای برای کسی شکل طعم گَس رو توصیف کنی . نمیشه . نشد . همین.

#پویان_اوحدی

 

 

| سوال بعد |

مردی بود خشک و عبوس با صدایی گیرا و مجذوب کننده. معمولا حرف هایش را یک بار می زد. می گفت: کسی که برای شنیدن آمده باشد همان بار اول لبّ کلام را می گیرد. استاد لبخندهای تلخ بود، آن قدری که می توانست برای شغل دوم اش مربی آموزش لبخندهای تلخ فیلم های درام بشود. قدِ بلند و چهارشانه با موهای صاف و پُرپشت سفیدومشکی که همیشه مرتب به نظر می رسید. عینکی باریک داشت که در انتهایی ترین قسمت نوک بینی اش قرار می گرفت، همیشه احساس این را داشتی که الان است عینک از روی صورت اش بیوفتد. اصلا شاید برای همین بود که عینک اش را بنددار کرده بود. وقتی به پای تخته می رسید و کتاب حرفه وفن را در دست می گرفت یعنی یک و ساعت نیم سکوت و مشقت در حال شروع شدن بود.
از کلاس بغل دستی شنیده بودیم که از امتحان ده نمره ای اش هیچ کس حتی نصف نمره را هم نگرفته است، حسابی سعی کرده بودند ما را بترسانند، موفق نبودند. نوبت امتحان ما رسید. من و یوسف و علی شانس های بالاترین نمره کلاس بودیم. یوسف از همه ما بهتر بود. هم آقا بود و هم درس خوان .امتحان دادیم . هفته بعد نمره ها را دانه به دانه برای مان خواند. برای اولین بار بود که کلاس یک دست شده بود ، شاگرد ضعیف و متوسط و قوی ای وجود نداشت، همه ضعیف بودند. یوسف سرش را گذاشته بود روی میز و بی صدا گریه می کرد، از چشمان قرمزش فهمیدیم. آقا معلم بعد از خواندن نمره ها بلند شد و وسط در وسط تخته سیاه ایستاد و گفت فهمیدید امتحان یعنی چی؟ دو هفته بعد امتحان دیگری خواهیم داشت، کل بخش اول. نمره ی ثلث تان ؛ نمره ی همین امتحان است.
ماه رمضان بود ، آن قدر کتاب را خوانده بودم که می توانستم بدون جا انداختن کلمه ای برایت کل صفحات را از حفظ بخوانم. همه جا کتاب همراهم بود. مهمانی ، فوتبال سر کوچه ، در روزهایی که برنامه درسی ام چیز دیگری بود. شب قبل از امتحان مامان برای سحری بیدارم کرد. غذایی نخوردم و به جای ش برای بار آخر به کتاب نگاهی انداختم. با کنجکاوی کتاب را ورق می زدم و روخوانی می کردم ؛ می خواستم ببینم جایی را می توانم پیدا کنم که برایم حتی کمی ناآشنا باشد؟ نه. کلمه ی اول سطر را نگاه می کردم و بعد تا آخر همان پاراگراف را از حفظ می خواندم. انگار با چیزی لج کرده بودم، انگار این امتحان هیمالیای زندگی من بود.
یک بار سر امتحانات صحنه یک مراقبی قبل از شروع امتحان بلند در راهرو داد کشید که اگر سوالی را بلد نبودید وقت تان را بیهوده تلف نکنید، بروید به سراغ سوال بعدی. اگر بعدی را هم بلد نبودید اشکالی در کارتان به وجود نمی آید، بروید به سراغ سوال بعدی. حرفش همیشه درون ذهنم ماند.
فردا زنگ سوم امتحان داشتیم اما مثل همیشه آقا معلم شگفت زده یمان کرد. زنگ اول و سوم جای شان را به یکدیگر دادند و امتحان افتاد برای زنگ اول.
هنگامی که برگه ها را پخش می کرد شبیه به ماشین های مسابقه ای بودم که چرخ شان را روی زمین می چرخانند و منتظرند که چراغ برای حرکت سبز شود. آن قدر مغرور و مطمئن بودم که برایم تنها موضوع مهم این بود که برگه ام را در چند دقیقه پر می کنم و داد می زنم و می گویم : آقا تمام.
برگه سوال ها رسید زیر دستم، قلبم تند می زد ، گوش هایم داغ شده بود. چشمانم به ورقه دوخته شد، سوال اول؟ چرا این سوال را نمی فهمم ؟ این امتحان از بخش یک بوده؟ پس این سوال از کجا آمده ؟ ترس برم داشت، کار را بدتر از قبل کردم و دستم را بالا بردم پرسیدم: آقا ببخشید این سوال از بخش اول است؟ نگاه معلم کافی بود تا جوابش را بدانم . چشمانم برگشت روی ورقه امتحان، سوال دوم؟ سوال سوم؟ دیگر ترس درون جانم رخنه کرده بود. کار آن جایی بدتر از قبل شد که نگاهم به یوسف و علی افتاد. داشتند می نوشتند، آن قدر تند که احساس می کردی جواب ها را دارند از روی کتاب وارد برگه می کنند. احساس شکست آنقدر نزدیک بود که فکر می کردم همین بغل دستم و آن طرف نیمکت نشسته است و دارد به حالم لبخند رضایت می زند .چشمان ام را بستم ، همه چیز را از دست رفته می دیدم. نفر اول بودن در بالا بردن برگه امتحان ، نمره اول کلاس و لبخند مغرورانه ای که قرار بود به آقا معلم تحویل اش بدهم. کری هایی که برای بچه ها باید می خواندم. همه چیز . همه چیز داشت به باد می رفت.

در همین لحظه صدای مراقب آن سال ها درون سرم شروع کرد به داد زدن ، وقتت را تلف نکن ، سوال بعد ، سوال بعد . هنوز چندین سوال دیگر باقی مانده بود ، جواب دادن به آن سوال ها برایم به مانند یافتن آب در وسط یک کویر برهوت بود.

جواب یکی از سوال ها را نوشتم و بعداز آن نمی دانم چقدر وقت گذشت که برگه ام را در مشت بالا بردم و با صدایی محکم گفتم تمام. حساب زمان و مکان از دستم خارج شده بود، آقا معلم برگه را از دستم گرفت و با همان صدای بم و خسته ی همیشگی گفت برو توی حیاط تا بقیه امتحان شان را تمام کنند. وقتی از روی نیمکت بلند شدم چشمانم شروع به دیدن کرد. همه نشسته بودند، یوسف سر خودکار بیک اش را می جوید، سوال اول را جواب نداده بود، علی چشمان اش را ریز کرده بود و به حیاط مدرسه نگاه می کرد. حق پرست مثل همیشه سعی داشت از روی برگه ی پیمان تقلب کند. من اولین نفر بودم که امتحان را تمام کرده بودم. احساس می کردم پرچم را روی قله هیمالیا فرو کرده ام و حالا وقت عکس گرفتن است.
هفته بعد برگه های تصحیح شده بود. مبصر کلاس کنار آقا معلم ایستاده بود، نمره ها را می خواند و یه دست بچه ها می رساند. با ۹/۷۵ بالاترین نمره ی کلاس را گرفتم . آن اشتباه بیست و پنج صدمی هم حاصل عجله در نوشتن بود نه چیز دیگر . همه چیزهای از دست رفته را برگردانده بودم . آقا معلم تعریفی خاص کرد و یک لبخند تلخ هم گذاشت تنگ اش ، یوسف و علی فحش می دادند و شاکی از اینکه چطور خواندی و چطور نمره گرفتی . باهم خندیدیم . اما هیچ کدامشان صدای درون ذهنم را نشنیده بودند ، هیچکدام نمی دانستند من تا شکست فاصله ام از مرز سانتی متر ها هم گذشته بود.
نمی دانستند من بازی باخته را برده بودم . می دانی طعم بردن بازی های باخته هزاران بار شیرین تر از بردن یک بازی عادی است، این را باید از تمام بازنده های پیروز دنیا سوال کرد.

برای همه ما در زندگی سوال هایی وجود دارد – پیش می آید که هیچ ذهنیتی درباره جواب شان نداریم، خودمان را در قبال جواب دادن به این سوال ها بیچاره می بینیم. سوال هایی که جان ات را می گیرند ، نفس ات را حبس می کنند، عقل ت را از کار می اندازند، احساساتت را شرحه شرحه می کنند و در آخر شکستت می دهند . شکستی تلخ و سهمگین. همه آدم ها به یک مراقب نیاز دارند که در لحظه موعود درون سرشان بلند فریاد بکشد: وقت ت را تلف نکن، سوال بعدی. به سراغ مرحله بعدی زندگی برو .
و شاید یک روزی سر بلند کنی و چیزهایی را ببینی که باور کردنش یک روزی برایت غیرمعقول ترین اتفاق دنیا بود. روزی خواهی دید که بازی باخته ای را به پیروزی رسانده ای که هیچ موجودی در دنیا آن را باور نداشت. یک روزی کسی با صدایی بلند می گوید : وقت تمام است ، برگه ها را بالا بگیرید. ترس از این است که آن روز آدمی هنوز هم بر سر همان سوال اول امتحان زندگی مانده باشد . زندگی را تلف کرده باشد.
همین.

 

 

‏من آدم مواجه شدن هستم و انکار رو چند سالیه کنار گذاشتم. آدم هاى مواجهِ، سوگوارى و اندوه شون زودتر به التیام تبدیل میشه و میزان رنج شون از واقعیت سریع تر بهبود پیدا میکنه. تا میتونید مواجه شوید؛
‏با هر چیزى که پس ذهنتون رو درگیر کرده و ازتون انرژى میگیره

‏که مواجه، اولین قدم آرامشه

سیامک تقی زاده

 

 

 

عکس کارتونی دخترونه فانتزی،عکس پروفایل کارتونی دخترونه،عکس پروفایل بامزه کارتونی،عکس پروفایل دختر و پسر عاشقانه کارتونی،عکس عاشقانه کارتونی